دو خاطره كوتاه از شهید محمد ابراهیم همت
دو خاطره كوتاه از شهید محمد ابراهیم همت

|
خاطره اول : كار به توهين و بد و بيراه گفتن كشيده بود |
|
كار به توهين و بد و بيراه گفتن كشيده بود. حاجي خونسرد نشسته بود و بحث ميكرد. ديگر نميتوانستم تحمل كنم. نيمخيز شدم كه وراميني دستم را كشيد و مجبورم كرد بنشينم. خودمان بوديم توي چادر و حاجي كه توي خودش بود. داشتم فكر ميكردم الآن است كه دستور اخراج آنها را از لشگر بدهد. بلند شد و از چادر رفت بيرون. دو ركعت نماز خواند. آمد كنارمان نشست و كارهاي لشگر را پيش كشيد. مثل اينكه هيچ اتفاقي نيفتاده بود. |
|
خاطره دوم : من ديگه از دنيا سهم غذا ندارم |
|
براي سركشي به بچهها آمد توي سنگر. ميدانستم چند روز است چيزي نخورده. آنقدر ضعيف شده بود كه وقتي كنار سنگر ميايستاد، پاهاش ميلرزيد. وقتي داشت ميرفت، گفتم «حاجي جون! بيا يه چيزي بخور.» بياعتنا نگاهم كرد و گفت «خدا رزق دنيا رو روي من بسته. من ديگه از دنيا سهم غذا ندارم.» و از سنگر رفت بيرون.
|